سلام بهانه قشنگ من واسه زندگي ........
يادته يه بار که اين جمله رو في البداهه وقتي گوشي موبايلم رو جواب ميدادم و هم خونه ايم اونور خط بود ، استفاده کردم ، و تو نگاهم کردي ، يادته چي گفتي ........
در حاليکه مطمئنم ميدونستي اين جمله رو فقط واسه تو دارم ميگم منتها چون نمي خواستم مستقيم به خودت بگم به در ميگفتم ديوار بشنوه ........
آي آي آي بنده خدا وقتي يهو اونهمه محبت رو از پشت تلفن شنيد و دريافت کرد برق از سرش پريد ، تا حالا يه ذره هم از من اينجور حرف زدن رو نديده و نشنيده بود و وقتي بعدش هم ديگه نشنيد خودش گفت که انگار اون روز اشتباه اين رو به من گفتي !!
من م گفتم آره دقيقا !! واسه تو نبود واسه بغل دستي م بود !
يادته پياده از کجا به کجا مي رفتيم ؟
يادته اون قضيه 3-2 به نفع من !!! انگار من قوي تر بودم !! ( ببخشيد باز شيطنتم گل کرد هرچند اصلا و ابدا ديگه تو اون فضاها نيستم !!)
انگار يه بازي باشه که تا آخرش رفته باشي و بدوني تهش چيه و چي ميشه ، و ديگه سراغش نري !
الان چند روزي هست که تو يه شرکت به عنوان مدير داخلي کار مي کنم !! چيه تعجب ميکني ؟! منو اين حرفا ؟! ، آره ديگه داداش ، از وقتي از تو جدا شدم !!! ، پيشرفت کردم ، اصلا راست ميگن اونهايي که ميگن محبت مانع پيشرفته !! الان اگه با تو بودم يا بايد تو قبرستون بوديم و دنبال محمد رضا و سهيلي مي چرخيديم ، يا بايد از خيابون فلان تا خيابون بهمان پياده گز مي کرديم اونوقت چشممون هم به همراه پامون در ميومد از وضع فجيع خيابونا ، آخ آخ گفتم قبرستون ، چقدر دلم واسه قبرستون تنگ شده عزيز ، چقدر دلم واسه عزيز گفتناي تو هم تنگ شده .....
اينجا که هستم اما مديريت ميکنم ، ! ، يه عده دختر و پسر ميان کار ميکنن ، منم شدم ناظم !! البته نذاشتم بفهمن ، سرشششششون رو گول ماليدم !! ، با مدير عامل هم خيلي شيش شدم !! الان که دارم مي نويسم ساعت 11 شبه و من تنها تو شرکتم ، اينقدر اعتماد رو حال ميکني !! تازه لب تاپ خودش هم پيش منه ! گفتم مدير عامل ف مرد خوبيه ، بسيار خوب ، حس ميکنم چيز زياد داره واسه ياد گرفتن ، اما با اين حال من فقط قول دادم 2 ماه اينجا باشم يعني تا اول مهر ، شايد دانشگاه رو انصراف بدم ، معلوم نيست شديد لنگ در هوا هستم
، البته مثل هميشه .
اين مدير عاملمون خيلي ديگه مديره ، بنده خدا واسه خانومش هم پروژه تعريف کرده ، واي که هزار ماشالله ف چقدر محبت ميريزه از نگاه اين زن و شوهر بهم ، فضاي قشنگي دارن ، خدا حفظشون کنه .
اونقدر نگاه هاشون بهم جالبه که من هميشه ياد اين بيت مي افتم :
من تماشاي تو مي کرد و غافل بودم ز تماشاي تو خلقي به تماشاي منند ....
البته اين خيلي قبل تر وقتي با هم بوديم و نگاه هاي ما .........
آره اون زماني که با هم بوديم خيلي اين رو ياد مي کردم چه تو نگاه هاي تو چه تو نگاه هاي خودم .......... آي جووني کجايي .......
اونشب وقتي ازت در مورد اينکه با چند نفر نامحرم تو چند روز پيش به هر نحوي ارتباط داشتي ، خوشم اومد مثل هميشه اول سعي کردي بپيچوني و بععد باز هم مجبور شدي برگردي و درست جواب بدي ، بعد از يه سال و نيم بازم نفهميدي که من رو نميتوني بپپيچوني و هر بار امتحان ميکني
اونشب وقتي قضيه بهرامي و پول گرفتنش رو گفتي خواستم پاشم برم بهرامي رو بترکونم بيام ، ميدوني ، اما وقتي صدافت تو رو تو گفتن ديدم ، انگار خدا چشممو باز کنه ، اصلا يهو آروم شدم ، هرچند بعدش که فکر کردم ديدم همچينم به من ربطي نداشت ....
بگذريم ، خودت چطوري ، خوبي ........ ؟
يادته من تو جواب اين سوال چي ميگفتم ؟
(( شما خوب باشين منم خوبم )) و واقعا از ته دلم ميگفتم ،چون وقتي ميديدم تو خوبي هيچ دليلي نميديدم واسه اينکه حال خودم بد باشه ؛ همه دليل ها بي رنگ مي شد در حضور تو
اي آفتاب حسن ، برون آ دمي زه ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست .......
تا شنبه که شرکت باز بشه خداحافظي !
ته نگاري :
سلام اقاقياي من
اگه حوصله ات کشيده و مثله خل وضع ها تا اين پايين خوندي ، بي انصافيه واسه تو چيزي ننويسم ، من تقريبا هر روز آن هستم صبح تا شب ، هر وقت اومدي بيا ... دوست دارم کمي حرف بزنيم ، حتي راستش دوست دارم ببينمت !
ته نگاري 2 :
اين متن رو پنجشنبه آخر شب نوشتم و تا اومدم بذارم رو نت نشد ، از اون روز هم تا همين الان اينترنت تعطيل بود امروز گذاشتم !!
نوشته شده توسط : بدون نام
+ من ، خودم ، چه اهميت داره ؟!
سلام
به نام سلام و سالم و سليم و ...
چه اهميت داره من ، و خودم بنويسم بدون تو ؟
اصلا بدون تو مگر ميشود عدد داد ؟
من ، خودم ، چند؟؟
من ، خودم يادته چه معني داشت؟
اون زمان که تو بودي ، اين من ، خودم ها ، معني من و تو داشت ، و حالا که تو نيستي اين من خودم ها هيچ معني ي نداره ، نه من هاش معني داره ، و نه خودم هاش
انگار هيچ چيز معني نداره بي تو
انگار دنيا سياه و سفيده بي تو
انگار .....
راستي
هيچوقت به زبو نياوردم ، اما ، دلم برات تنگ شده ، تنگ تنگ
نوشته شده توسط : بدون نام
سلام
يکي ميگفت فلاني هميشه اول پست هاتو با بسم الله شروع کن ، بنده خدا نميدونست سلام اسم خداست ( ياد فيلم يک تکه نان بخير )
سلام کردم و پشت سرش طبق هميشه آرزوي سلامتي
ميدوني اولش خيلي ناراحت شدم که پا شدي رفتي سراغ سيد حسن آقا ، گفتم آخه يعني چي ، واقعيتش هنوزم با خودم کنار نيومدم
اما خب اونقدر ناراحت نيستم که بخوام به خودت جوري بگم که موجب ناراحتي تو هم بشه
يکي از چيزايي که اصلا قدرت تحملشو ندارم ديدن ناراحتي تويه ، و درد کشيدن هات و ....
انصافا سخته .................
حالا هم نميدونم منو ببينن چي بهم ميگن ، مي ترسم ، از دل خودم مي ترسم از ..............
حرف هام بازم شده همون نقطه هاي طويل پر معنا ...
نميدونم چرا بازم نميتونم از تو حرف بزنم ، اونقدر که تو برام خاصي ..
يه عادتي دارم که وقتي گير ميدم به يکي از نويسنده ها تا چند تا کتابشو نخونم نميتونم ولش کنم ، به جلال گير داده بودم ، آل احمد ، چند تايي رو خوندم مثل سفر به ولايت عزراييل ، مدير مدرسه براي 2ومين بار ، چندين تا داستان ، غربزدگيش که خيلي جالب بود و در جاهايي ملال آور و غيره
اين بار گير دادم به جبران خليل جبران ؛ تو دو سه شب سه تا کتابشو خوندم ؛ پيامبر ، ديوانه ، آخرين نامه هاي عاشقانه ، بالهاي شکسته و يکي ديگه که يادم نمياد ، آخه اين کتاب نامه هاي عاشقانه ش خيلي جالب بود يه جاهاييش عين حرفهاي من بود ، فسفريش کردم الان همرام نيست ولي ميام و ميارم و مينويسم .
دارم فکر ميکنم به اون زماني که شايد آدرس اين وبلاگ رو بهت بدم بياي بخوني
هنوز هم حيا ميکنم با اينکه هيچکس اينجا نمياد ، اما حيا ميکنم بخوام عاشقانه ( هرچند نميدونم هنوز عشق چيه ) واست بنويسم کاري که اين همسايه مون اقاقيا ميکنه نميدونم چرا اما حس ميکنم که چون نميتونم ارزش هاي تو رو واقعا بگم اجازه ندارم واردش بشم ، به قول تو ميشه کم فروشي
راستي اگه يه زماني بياي اينجا بخوني و ببيني که کاري که هيچوقت نميکردم رو اينجا انجام ميدم نميدونم چه ديدي به من خواهي داشت
من که هيچوقت شما رو تو خطاب نميکردم اينجا اينقدر راحت حرف ميزنم ، واي خدا منو ببخشه ...............................
راستي اقاقيا هم چند وقته خودشو لوس کرده شديد ، منم فعلا محلش نميذارم تا خودش برگرده ( چقدر هم با اين نوشتنم اصلا محل نميذارم!!)
اينقدر حرف دارم اما نميتونم اينجا بگم
شايد وقتي ديگر ..................
راستي تو که ميدوني من کي هستم اين اقاقيا گير داده بود من مردم ، بيا بهش بگو من کي ام ؟
نميفهمه واقعا من خودمم من بدون نامم ..............
نوشته شده توسط : بدون نام
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ